رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

ضایع کردن مامان

 بعضی روزا پسر مامان خیلی زیاد شیطونی می کنی اینقدر به مامان لگد میزنی که نمی تونم بخوابم و شکمم از حالت خودش در میاد کج میشه و بعضی وقتها می ترسم. این وقتها هست که به بابایی میگم بیاد ببینه داری چی میکنی  بیچاره بابایی با چه ذوقی میاد تا هنرنمائی شما رو ببینه وقتی دستشو میزاره رو شکمم  دیگه تکون نمیخوری خسته میشه میره.اخه پسرم چرا وقتی بابایی میاد تکون نمی خوری؟کافیه بابایی  ده قدم دور بشه دوباره شروع میکنی به شیطونی.البته من فکر میکنم بخاطر ارامش دستهای بابایی هست که اروم میشی  
17 اسفند 1390

هفته 27

عسل مامان چند روز که احساس میکنم دیگه بزرگتر شدی اخه شکمم همش می خاره  انگار پوستش داره کش میاد خیلی اذیت میشم به قفسه سینه ام فشار میاد .ولی عیبی نداره گل پسر مامان وقتی تکون میخوری همه اینها یادم میره بعضی وقتها که بابایی دستشو میزاره رو شکمم خودتو گرد و سفت  میکنی  این روزها در گیر تزئین سفره هفت سین  هستم اخه می خوام سبزه عیدمون با اسم پسر نازم(رادوین)باشه درستش کردم عکسشو میزارم.   ...
15 اسفند 1390

عید امسال

سلام عشق مامان این چند روز با مامانی کلی کار خونه کردی اخه عزیزم نزدیک عید هست باید خونه رو تمیز کنم بابایی میگه کارگر بگیر  خودت کار نکن ولی رادوینم اصلا به دلم نمی چسبه احساس می کنم تمیز نمیشه.البته بابا احسان خیلی کمک میکنه کارهای سنگین رو انجام میده نمی زاره شما اذیت بشی.منم مراقبت هستم.راستی رادوین مامان چند روز مهمان داریم اخه مامان جونی(مامان خودم) خونشون رو عوض کردن تا خونه تکمیل بشه چند روزی رو پیش ما هستن .بوووووسسسسسسسسسس
15 اسفند 1390

خرابکاری مامان

عزیز مامان دیروز تصمیم گرفتم خونه رو کمی تمیز کنم تمام دستمالهای اشپز خونه رو انداختم تو سفید کننده یکدفعه بوی سفید کننده پخش شد. رادوینم نمی دونی چه حالی شدم اومدم نشستم تا به وبلاگت سر بزنم اما کل اتاقو کثیف کردم اینقدر بالا اوردم که لپ تاپ بابایی  و فرش تمام کثیف شدن. بیچاره بابایی ظهر که اومد همه رو شست .میدونم پسر گلم تو هم اذیت شدی دیگه این کار رو نمی کنم . ...
10 اسفند 1390

برای تو می نویسم

پسر قشنگم گل مامان برای تو می نویسم برای تو که شادی زندگیمان هزار برابر کردی برای تو که بدانی من و بابایی چقدر دوستت داریم نمی دونم ایا همه مامان های دنیا اینقدر عاشق هستند؟ از خدا تشکر میکنم که موهبت مادر شدن رو نصیبم کرده عزیزم بهشت من  همین زندگی شیرینی هست که با تو دارم  عاشقتم منتظرم تا تو بیایی     ...
1 اسفند 1390

تشکر از همسرم

احسان عزیزم امروز بجای اینکه برای پسرم بنویسم برای تو مینویسم.. عزیزم تو انقدر خوبی و لطیفی من هرقدر هم که بخواهم به پای خوبیها و مهربونی تو برسم باز هم نمی توانم.تو ان رویای به حقیقت پیوسته من هستی تو انقدر عاشق و دلداده ایی  که هیچ گاه دل مهربانت اجازه ازردن دل مرا نداده همیشه با کلام شیرینت مرا مدیون مهربانیت کردی من خیلی خوشبختم که همسری به عاشقی تو دارم هر گاه با قدم نهادن در خانه عشقمان تورا میبینم که بارویی خوش و لب خندان و کلامی عاشقانه مقدمم را گرامی میداری و تمام روز مرگی را از تنم در میرود قدردان تمام مهربانیت هستم خوشا بحال من که تو را دارم  خوشا بحال فرزندم که نتیجه عشقمان است و پدری مثل تو دارد عزیزم با من بمان ...
30 بهمن 1390

روز عشق

عزیز مامان الهی قربونت بشم این روزها خیلی مامانی رو لگد میزنی منم خوشحالم لذت میبرم اخه مطمئن میشم که سالمی. میدونی امروز چه روزی هست؟ امروز روز عشق هست  امروز روز ادمهای عاشق هست مثل من و بابا احسان  مثل من و تو  مثل من و باباو تو امروز رو به فرشته قشنگم تبریک میگم    ...
30 بهمن 1390

خرید سرویس تخت و کالسکه

عزیزم امروز با مامان جونی و خاله نگین رفتیم بازار مبل و واسه شما گل پسر سرویس تخت خریدیم وای نمیدونی چقر خوشگله دست مامان جون درد نکنه کلی واست خرید کرده  عصر هم رفتیم خیابون بهار  خیلی شلوغ بود مامانی خسته شده بود ولی کالسکه  شما رو خریدیم نمیدونی چقدر قشنگه مطمئنم ببینی خوشت میاد بابایی می گفت کالسکه ٤ چرخ باشه  ولی من میگفتم باید ٣ چرخ باشه چون خوشگلتر و جدیدتر هست ١ماه سر این موضوع ما اختلاف نظر داشتیم تا بلاخره مامانی موفق شد.و مامان جون کالسکه ٣ چرخ برای شما خرید.عکسشو وقتی اوردن میزارم
30 بهمن 1390